كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
553
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
فرمود و آقا خبرگيران « 1 » به سرهاى راه فرستاده يقين مىدانست كه سلطان در عقب خواهد آمد . ناگاه خبر آوردند كه سلطان به زنجان رسيد . آقا ضبط قلعه كرده و امير حسن « 2 » خليل جهانشاهى را كوتوال گذاشته متوجه همدان شد و سلطان بايزيد و جمعى از امراى تبريز همراه داشت . آقا [ ايلچى پيش شاه شجاع ] « 3 » فرستاده مدد طلبيد . شاه شجاع عزيمت مملكت آذربايجان كرده به تعجيل به جربادقان آمد و آقا و سلطان بايزيد آنجا به خدمت پادشاه رسيده و پادشاه ايشان را نوازش فرموده به اتفاق عازم همدان شدند و سلطان احمد ايلچيان فرستاده پيغام داد كه سلطان بايزيد برادر من است و من او را آقا و مخدوم دانسته جايى از او دريغ ندارم . هرچه در باب برادر گويند از صواب ديد بيرون نيستم . « 4 » امّا عادل بندهء ماست . عاصى شده و به درگاه آن حضرت آمده . او را مجال ندهند . شاه شجاع با خود قرار داد كه سلطانيّه را به نام سلطان بايزيد ستانيده ضبط نمايد و عادل آقا را مفلوك دارد . ايلچيان سلطان را اجازت داده و ايشان همان روز كه به سلطان رسيدند ، « 5 » سلطان احمد به موجب مقرّر عزيمت تبريز نمود . شاه شجاع عادل آقا را مفلوك ساخته فرمود كه امراى تبريز پيش او نروند و ملازم سلطان بايزيد باشند و سلطان بايزيد و امراى تبريز را يراق مناسب كرده و از امراى فارس جمعى را همراه ساخته و بيتكچى براى ضبط مال تعيين نموده به جانب سلطانيه فرستاد و مقرّر كرد كه اختيار قلعهء سلطانيه امراى فارس را باشد و پادشاه به جانب ششتر رفت .
--> ( 1 ) . ذيل : « تا حدود كاغذ كنان و قزل اوزن و پل زرّينه خبرگيران فرستاد . » ص 229 ( 2 ) . ذيل : « امير حسن و خليل جهانشاهى . » ( 3 ) . ك ندارد - ذيل : « متعاقب ايلچيان پيش شاه شجاع فرستاد و او را ازين حال خبردار كرد و از او موافقت طلبيد . » ص 229 ( 4 ) . ذيل : « اگر در باب برادرم سخن مىگويى از صوابديد تو بيرون نيستم . امّا عادل را مجال ندهم . » ( 5 ) . ايضا : « با ايلچيان اين سخن در ميان نهاد و قرار دادند كه سلطانيه را به سلطان بايزيد دهند و سلطان احمد بازگردد و به تبريز رود . »